ظهر يك روز تابستاني مشغول نهار خوردن بوديم. تلويزيون روشن بود. شبك? تهران، فيلم روباتها[1] را به نمايش گذاشته بود. روباتِ ستارة فيلم، از خانواده­اش دور افتاده بود و براي نجات جان پدرش، به شهري ديگر رفته بود. ديگر، لوازم يدكي مورد نيازِ زندگي پدرش توليد نمي­شد. كارخانة روبات سازي مركزي، قبلاً لوازم يدكي توليد مي­كرد. رئيس اصلي آن ناپديد شده بود. رئيس جديد هم، فقط در فكر سود بيشتر بود و نه در فكر تأمين لوازم يدكي روباتهاي پير و زحمت كشيده و دنيا ديده. ولي تعلق روبات جوان به خانواده، او را آرام نمي­گذاشت. تلاش بسياري كرد. بسياري ديگر از روباتهاي كهنه و فرسوده را هم با خود همراه كرد. تلاش زيادي كرد تا رئيس قبلي كارخانه را پيدا كند. بالاخره او را يافت. اويي که كارخانه را به رئيس جوان و شرور فعلي سپرده بود. خود هم، در بازي و توهم و نااميدي غرق شده بود. ستاره جوان ما با همكاري دوستان ضعيفش، جست و جو و تلاش خود را دو چندان كردند. آنها فهميدند رئيس شرور جديد تصميمي خطرناك دارد: نسل­كشي روباتهاي فرسوده و در نتيجه بيشتر شدن فروش روباتها و لوازم يدكي جديد توليد شده و افزايش سود کارخانه.

" />
free vector
رفتن به نوارابزار